آیا آرمان مردم ایران به پایان رسیده است؟
پاسخ من به آن سؤال قاطعانه «نه» است.
تنها ۱۳ هفته پیش، در ۸ و ۹ ژانویه، دهها میلیون ایرانی در سراسر کشور به خیابانها آمدند. برای لحظهای کوتاه اما تعیینکننده، رژیم در تهران تا مرز فروپاشی پیش رفت. این یک اعتراض حاشیهای نبود؛ یک خیزش نسلی بود—جوان، مصمم و آشکارا در مخالفت با جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) که آن را حفظ میکند.
واکنش رژیم هم قدرت و هم ترس آن را آشکار کرد. ظرف چند روز، اینترنت را قطع و ارتباطات را مسدود کرد و کشور را از جهان خارج جدا ساخت. آنچه در ادامه رخ داد، سرکوبی خشونتبار در مقیاسی بود که شاید تا سالها بهطور کامل روشن نشود. تعداد کشتهشدگان، زخمیها یا ناپدیدشدگان همچنان نامعلوم است. آنچه روشن است این است: رژیم نه به دلیل برخورداری از مشروعیت، بلکه به دلیل برخورداری از زور باقی ماند.
این تمایز اهمیت دارد.
امروز، چشمانداز ژئوپلیتیکی دوباره تغییر کرده است. از اواخر فوریه، ایالات متحده و اسرائیل یک کارزار نظامی را علیه زیرساختها و رهبری سپاه پاسداران تشدید کردهاند. چهرههای کلیدی حذف شدهاند. برخی دیگر، از جمله محمدباقر قالیباف—یک ژنرال سپاه، رئیس مجلس و یکی از چهرههای محوری در مذاکرات اخیر در اسلامآباد—همچنان باقی ماندهاند. رئیسجمهور دونالد ترامپ دلیل آن را روشن کرده است: آنها فقط برای «زنده ماندن جهت مذاکره» هستند.
اما دقیقاً بر سر چه چیزی مذاکره میکنند؟
برای واشنگتن، نگرانی فوری ثبات است؛ بهویژه ثبات بازارهای جهانی انرژی. تهدید اختلال در تنگه هرمز از پیش بازارها را دچار تلاطم کرده و قیمت نفت را بالا برده است. بنابراین هدف، صرفاً فشار راهبردی بر ایران نیست، بلکه مهار پیامدهای اقتصادی گستردهتر است.
ایالات متحده و اسرائیل یک کارزار نظامی مستمر را آغاز کردهاند—پس از کنار گذاشتن درگیری ۱۲ روزه اولیه—تا بر عملیاتهایی که از ۲۸ فوریه آغاز شده تمرکز کنند. این عملیاتها زیرساختهای نظامی، شبهنظامی، دریایی و مرتبط با سپاه و همچنین چهرههای کلیدی در سلسلهمراتب سیاسی و نظامی رژیم را هدف قرار دادهاند. با این حال، برخی چهرههای ارشد، از جمله محمدباقر قالیباف، بهطور عمدی زنده نگه داشته شدهاند، همراه با گروه کوچکی از ژنرالهای کمتر شناختهشده. نکته قابل توجه این است که بسیاری از مناصب دولتی اکنون در اختیار چهرههای سپاهی است که از نقشهای نظامی به مناصب غیرنظامی منتقل شدهاند—موضوعی که در هیئت اعزامی از تهران به اسلامآباد نیز مشهود است.
این رویکرد تا حدی ناشی از فشار اقتصادی است. افزایش قیمت نفت و نوسانات بازار، که ناشی از نگرانیها درباره اختلال در تنگه هرمز است، نگرانیها درباره اقتصاد جهانی را افزایش داده است. بنابراین هدف آمریکا، تثبیت جریان نفت از خلیج فارس در کنار حفظ فشار راهبردی است.
برای تهران، استراتژی بقا است. رژیم به نیروهای شبهنظامی منطقهای تکیه کرده و دستگاه امنیت داخلی خود را تقویت کرده است و در غیاب اعتراضات گستردهای که چند هفته پیش آن را تا مرز فروپاشی پیش برد، کنترل خود را به نمایش میگذارد. در ظاهر، به نظر میرسد جای پای خود را دوباره مستحکم کرده است.
سپاه و رژیم، هرچند از فروپاشی هراس دارند، تلاش کردهاند کنترل خود را نشان دهند. آنها به شبهنظامیان متحد در عراق، از جمله الحشد الشعبی، و همچنین حزبالله تکیه کردهاند و حضور خود را در خیابانها تقویت کردهاند. در غیاب اعتراضات گسترده قبلی، رژیم ظاهراً موقتاً از موقعیت خود اطمینان یافته است. با وجود کارزار آمریکا–اسرائیل و حذف برخی چهرههای کلیدی از جمله رهبر عالی، قالیباف و گروهی از افراد سپاه همچنان باقی ماندهاند تا ظاهراً وارد مذاکره شوند.
دو طرف بر سر یک آتشبس دو هفتهای توافق کردهاند. پرسش این است: با چه هدفی؟
برای رئیسجمهور دونالد ترامپ، اهداف روشن است. او به دنبال اهداف راهبردی مشخصی است که حتی با تغییر تاکتیکها نیز ثابت ماندهاند. هدف کلی او بازآرایی خاورمیانه است—خاورمیانهای جدید—که مانع از شکلگیری یا ادامه یک دولت مذهبی و نظامی در یک قدرت مهم منطقهای شود.
از این منظر، نگرانی صرفاً حکومت در ایران نیست، بلکه خطر ناشی از رژیمی است که به دنبال گسترش نظامی و احتمالاً دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی تلقی میشود. منطق راهبردی در نتیجه بر این است که چنین ظرفیتی باید بهطور دائمی محدود شود. در عمل، این به معنای خنثیسازی توان هر حکومت برای رسیدن یا حفظ چنین سطحی از قدرت در کشوری با نزدیک به ۹۰ میلیون جمعیت است—جمعیتی عمدتاً جوان، تحصیلکرده و بهطور فزایندهای متمایل به ارزشهای سیاسی مدرن.
این نظام از دید منتقدان، عمدتاً توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شبکههای وابسته به آن حفظ میشود که از منابع ملی برای کنترل استفاده میکنند.
اما از سوی مقابل، محاسبات متفاوت به نظر میرسد. محمدباقر قالیباف و دیگر چهرههای ارشد مرتبط با سپاه که اکنون در مذاکرات اسلامآباد حضور دارند، به نظر میرسد وضعیت را به اشتباه تفسیر کردهاند. حضور آنان در میز مذاکره، که گفته میشود با تسهیل دیدار با مقامات ارشد آمریکایی از جمله معاون رئیسجمهور جیدی ونس انجام شده، ممکن است بهعنوان به رسمیت شناختن برابری در مذاکرات تعبیر شده باشد.
این برداشت ممکن است اشتباه باشد.
به جای آنکه نشاندهنده موقعیت برابر باشد، این تعامل محدود و مشروط به نظر میرسد. این تصور که تقابل راهبردی عملاً پایان یافته یا گفتوگو به معنای پذیرش ساختار فعلی قدرت است، خطر یک سوءبرداشت اساسی را به همراه دارد.
این یک توهم خطرناک است.
واقعیت بنیادین در داخل ایران تغییر نکرده است. برای بیش از چهار دهه و بهویژه در سالهای اخیر، میلیونها ایرانی—بهخصوص جوانان—مبانی سیاسی و ایدئولوژیک این نظام را رد کردهاند. خیزش ژانویه این واقعیت را ایجاد نکرد؛ بلکه آن را آشکار ساخت.
آنچه کم است، نه اراده عمومی، بلکه ساختار است. اعتراضات سالهای اخیر، از جمله موج اخیر، عمدتاً بدون رهبری بودهاند. شجاعت کم نبوده؛ سازماندهی بوده است.
اینجاست که سیاست فعلی دچار کاستی است. فراخوانهای خارجی برای «قیام مردم ایران» یک محدودیت اساسی را نادیده میگیرند: بدون رهبری معتبر در داخل، بسیج گسترده بهتنهایی برای ایجاد تغییر پایدار کافی نیست. میتواند یک رژیم را به لرزه درآورد، اما بهندرت آن را جایگزین میکند.
با این حال، وضعیت کنونی یک فرصت محدود و مهم را ایجاد کرده است. با قرار گرفتن رژیم تحت فشار خارجی مستمر و تضعیف عمیق مشروعیت داخلی، شرایط برای تغییر معنادار بیش از هر زمان دیگری در دهههای اخیر فراهم است. اما این تغییر خودبهخود رخ نخواهد داد؛ نیازمند هماهنگی، رهبری و یک بدیل قابل اتکاست.
البته خطراتی نیز وجود دارد. سیاستگذاران در واشنگتن نگران تکرار هرجومرج عراق در سال ۲۰۰۳ یا بیثباتی طولانیمدت سوریه هستند. اما ایران نه عراق است و نه سوریه. این کشوری با نزدیک به ۹۰ میلیون جمعیت و جمعیتی تحصیلکرده است که بارها آمادگی خود را برای به چالش کشیدن حکومت اقتدارگرا نشان دادهاند.
خطر بزرگتر، اقدام نیست—بلکه بدفهمی لحظه است.
آنهایی که اکنون از طرف تهران پای میز مذاکره نشستهاند، بسیاری از آنان از درون سپاه پاسداران، ممکن است تصور کنند بقا به معنای پیروزی است. اینکه با تحمل فشار خارجی و ورود به مذاکره، موقعیت خود را بازسازی کردهاند. این فرض به احتمال زیاد اشتباه خواهد بود.
زیرا وقایع ژانویه به مهمترین سؤال پاسخ دادهاند.
مردم ایران نظام حاکم بر خود را نپذیرفتهاند. آنها آن را به چالش کشیدهاند—در مقیاسی گسترده، با هزینهای سنگین، و با تداوم.
آرمان آنها مرده نیست.
در انتظار است.



Comments
Post a Comment